مغزم سیگار میکشد من ته سیگار هایش را مینویسم
|
من دیگه نمیام
از همه ی کسایی که باهام بودن مرسی
آخرین و خداحافظ
به خدا نوکر استخدام نکردیدا!!!چرا همه بچه میزان که عصای دستشون بشه؟!!!آیا هدفی والاتر از این می تونه در راس اهداف زایش بچه قرار گیرد؟!!(خودمم نفهمیدم چی گفتم سخت نگیرید.) آهای ننه بابا های آینده بشینید فکر کنید ببینید بچه می خواین چی کار؟!!به خدا قربون صدقه بچه های تویه خیابون هم میشه رفت!!اگه چه می دونم دلت می خواد هی یکی تو گوشت ونگ ونگ کنه،پی پی کنه،بو گند بده،شیر بخوره و بعدش یه آروق بزنه یا یه baby born بگیر خیال همه رو راحت کن یا بشو عضو افتخاری نگه داری از بچه های بی یا بد سرپرست!!هان این راه بهتر نیست؟!!آینده ی بچه هایی مثل من که هدف والدینشون بیگاری کشیدنه زغاله!!
-:فردا با محمد می خوام برم بیرون پیتزا بخورم!!
-:پیتزا؟!!(یه نگاه چپ چپ چاشنیشه!!)
-:آره،مامان که نیست تا شبم که نمیاد ما چی بخوریم؟!!
-:بشین تو خونه غذا درست کن.
-:بابا،امروز خیر سرم اومدم بشینم درس بخونم همش تو آشپز خونه بودم،حداقل فردا...
ودر آخر تسلیم چشم هایی میشی که حاکمیت درش دودو می زنه!!
واقعا خسته شدم،شدم یه دختر که به قول یارو گفتنی با سیلی صورتش رو سرخ نگه می داره و کاری جز خندیدن به بی خود ترین چیزنداره تا حداقل ظاهرش که در معرض دیده شاداب بمونه و روکش خوبی باشه برا روح بی روحش...
آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند...! ![]()
![]()
فامیل:سرگردان
محل صدور:محور غم
نام مادر:فرشته ی مرگ
محاکمه:به دنیا آمدن
مرا به رسم عاشقان در شهر عشق دفن کنید.به رویم یک پارچه ی سیاه بکشید تا
همه بدانند بخت من از همه سیاه تر است.چشملنم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم به راه
کسی بودم.دستانم را بیرون بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هر چه خواستم به آن نرسیدم
و در آخر یک قالب یخ به صورت صلیب بر سر مزار من گذاشته تا به جای مادرم سر مزارم
گریه کند...
سارا
به دور دورترین واژه ی عشق
چه زیباست رقص دیوانه وار یک مجنون
و فرار عقل او از کوچه ی پشتی
چه زیباست قدم زدن هوس
در کوچه پس کوچه های عشق
چه زیباست سوختن پروانه
به خاطر دل داغدار شمع
و چه غمگین است فروختن لبخند یک دختر
به خاطر شاخه ای محبت
سارا
سلام ببخشید این که به نام نیکا پست گذاشته یک آدم بی نذاکته که
رمر منو پیدا کرده و من از همه کسایی که واسشونcomment گذاشته عذر میخوام
هنوز برای سارا اتفاقی نیفتاده و سالمه
سلام من نیکا دوست سارا هستم و فعلا من به جای سارا میام.
واسه سارا دعا کنید وضعیت خوبی نداره زیاد![]()
![]()
![]()
ببخشید من به دلایلی شاید یه مدتی نیام ولی تا جایی که بتونم جواب نظراتون رو میدم
انقدر مات بهش نگاه میکردم که انگار خجالت کشید و سرش رو انداخت پایین
ولی من نمیتونستم سرم رو تکون بدم انگار روی تمام بدنم سیمان ریخته
بودن و نمیتونستم اصلا تکون بخورم فقط شانس اوردم که یه رهگذر
خورد بهم و من و از اون ماتی در اورد وگرنه تا ۱۰ سال همونجا مات وایستاده
بودم...
سریع معذرت خواهی کردم و خم شدم تا پرتقال ها را جمع کنم منتظر بودم
تا یه بد و بیراهی بهم بگه و با عصبانیت بره اما گفت:نه اشکالی نداره
تقصیر من که حواسم نبود عذر میخوام.
...:نه راستش من اصلا حواسم نبود و خوردم به شما و حالا برای جبران
شما رو تا مقصدتون همراهی میکنم.
گفت:ممنون میشم چون این موقع شب میترسم اگر همرهمیم کنید
خوشحال میشم.
یکدفعه انگار احساس مسئولیت کردم که نباید تنهاش بذارم.بازوم رو
بردم جلو و با دست های کوچکش بازوم رو گرفت و راه افتادیم
"پایان قسمت دوم"
پ.ن:هر جا که ...: دیدید یعنی راوی داره سخن میگه
۱:این داستان از ذهن خودم سر چشمه گرفته و فقط اسمش از جای دیگه کپی شده
بو و و و ق بو و و و ق
پیغام گیر:بله؟
پرستار:سلام من پرستار هستم . میخواستم با خانم """ صحبت کنم.امکان پذیره؟
پیغام گیر:نه ولی من پیغام گیرشون هستم .به من بگید کارتون رو من بهش میگم!
پرستار:بهشون بگید کسی که باعث دلگرمیش بود سرد شده!!!بهش بگید
سنگ صبورش پر از درده!
پیغام گیر:بازم خبر بد آخه...
بوق بوق بوق
پرستار:الو الو پیغام گیر؟؟؟!!!ای وای قطع شد من که هنوز نگفته بودم...
چه خوب که همه ی فال های دنیا رفتن معشوقه ام را خبر میدهند

دستهای سردم را آرام در جیبم فرو کردم , سنگ جلو پام رو مرتب به جلو پرت میکردم.
حواسم به هیچ چیز جز اون دخترک و آبنبات چوبی اش نبود...
آروم پیچیدم توی کوچه مون که یکدفعه به یه چیزی برخورد کردم و متوقف شدم یه پاکت پرتقال جلو
چشمام نقش زمین شد.آروم و بی حوصله سرم رو بلند کردم یک لحظه احساس کردم خون توی رگ هام
یخ زد ...
جلوی چشمام یه دختر قد بلند رو دیدم.موهای طلایی اش که توی باد میرقصید پاهام رو به زمین میخ
کرده بود.اما چیزی که باعث تپیدن قلب من شد چشم های آبی خیره کننده اش بود که یک شیطنت
عجیبی توش موج میزد...
پایان قسمت اول
این copy paste رو از وب خورشید رفت غروب شد copy کردم
copy paste


اين 2تا عكس كه از اين ني ني بانمك آپ كردم دختر خالمه و 7 روزشه
میخواهم بر روی بوم سفید دلم
نقش یک اقیانوس طلایی را بکشم
میخواهم از میان اقیانوس طلایی دلم گذر کنم
میخواهم غروب خورشید را روی قایق شکسته ای به نظاره بنشینم
میخواهم بر روی شن های داغ ساحل دلم بدوم
میخواهم به نظاره ی ردپای تنهایی که زیر نور آفتاب میسوزد بنشینم
چه زود ردپاهای تنها محو میشوند
میخواهم به درد و دل صدف های آواره ی ساحل گوش کنم
چه می نالند صدف ها از بی وفایی اقیانوس
چه بی تابند برای دیدار دوباره ی شقایق های دریایی
اما اقیانوس دلم چه بی پروا با طوفان عشق تو ویران شد
دیگر دلی ندارم تا بر روی بوم سپیدش نقش شکست را بزنم
سارا