تبليغاتX
ته سیگارهای مغزم
مغزم سیگار میکشد من ته سیگار هایش را مینویسم
این رب به آوا داده شد

من دیگه نمیام

از همه ی کسایی که باهام بودن مرسی

آخرین و خداحافظ 

+ تاريخ 30 Nov 2011ساعت 4 PM نويسنده سارا |
نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس

گفتم: سلام حافظ، گفتا: علیک جانم

گفتم: کجا روی ؟ گفت: والله خود ندانم

گفتم: بگیر فالی گفتا: نمانده حالی

گفتم: چگونه ای؟ گفت: در بند بی خیالی

گفتم: که تازه تازه شعر و غزل چه داری؟

گفتا: که می سرایم شعر سپید باری

گفتم: ز دولت عشق، گفتا: کودتا شد

گفتم: رقیب، گفتا: کله پا شد

گفتم: کجاست لیلی؟ مشغول دلربایی؟

گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم: بگو، زخالش، آن خال آتش افروز؟

گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو، ز مویش گفتا که مش نموده

گفتم: بگو، ز یارش گفتا ولش نموده

گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده مجنون؟

گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

گفتا: خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم: بگو، ز ساقی حالا شده چه کاره؟

گفتا: شدست منشی در دفتر اداره

گفتم: بگو، ز زاهد آن رهنمای منزل

گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم ها

گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم: بگو، ز محمل یا از کجاوه یادی

گفتا: پژو، دوو، بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم: که قاصدک کو آن باد صبح شرقی

گفتا: که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا: به جای هدهد، دیش است و ماهواره

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟

گفتا: به پست داده، آورد یا نیاورد؟

گفتم: بگو، ز مشک آهوی دشت زنگی

گفتا: که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم: سراغ داری میخانه ای حسابی؟

گفتا: آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی

گفتم: بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان

گفتا: نمی هراسی از چوب پاسبانان؟

گفتم: شراب نابی تو دست و پا نداری؟

گفتا: که جاش دارم و افور با نگاری

گفتم: بلند بوده موی تو آن زمان ها

گفتا: به حبس بودم از ته زدند آنها

گفتم: شما و زندان؟ حافظ ما رو گرفتی؟

گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتی!


مد لباس جام جهانی عکس
+ تاريخ 22 Nov 2011ساعت 4 PM نويسنده سارا |

به خدا نوکر استخدام نکردیدا!!!چرا همه بچه میزان که عصای دستشون بشه؟!!!آیا هدفی والاتر از این می تونه در راس اهداف زایش بچه قرار گیرد؟!!(خودمم نفهمیدم چی گفتم سخت نگیرید.) آهای ننه بابا های آینده بشینید فکر کنید ببینید بچه می خواین چی کار؟!!به خدا قربون صدقه بچه های تویه خیابون هم میشه رفت!!اگه چه می دونم دلت می خواد هی یکی تو گوشت ونگ ونگ کنه،پی پی کنه،بو گند بده،شیر بخوره و بعدش یه آروق بزنه یا یه baby born بگیر خیال همه رو راحت کن یا بشو عضو افتخاری نگه داری از بچه های بی یا بد سرپرست!!هان این راه بهتر نیست؟!!آینده ی بچه هایی مثل من که هدف والدینشون بیگاری کشیدنه زغاله!! 

-:فردا با محمد می خوام برم بیرون پیتزا بخورم!!

-:پیتزا؟!!(یه نگاه چپ چپ چاشنیشه!!)

 -:آره،مامان که نیست تا شبم که نمیاد ما چی بخوریم؟!!

-:بشین تو خونه غذا درست کن.

-:بابا،امروز خیر سرم اومدم بشینم درس بخونم همش تو آشپز خونه بودم،حداقل فردا...

 ودر آخر تسلیم چشم هایی میشی که حاکمیت درش دودو می زنه!!

 واقعا خسته شدم،شدم یه دختر که به قول یارو گفتنی با سیلی صورتش رو سرخ نگه می داره و کاری جز خندیدن به بی خود ترین چیزنداره تا حداقل ظاهرش که در معرض دیده شاداب بمونه و روکش خوبی باشه برا روح بی روحش...


پ.ن:این و از وب یکی از دوستام  برداشتم(آخرین لینک)

 

+ تاريخ 22 Nov 2011ساعت 4 PM نويسنده سارا |
آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند...! 

+ تاريخ 17 Oct 2011ساعت 10 PM نويسنده سارا |
نام:نمیدانم

فامیل:سرگردان

محل صدور:محور غم

نام مادر:فرشته ی مرگ

محاکمه:به دنیا آمدن

مرا به رسم عاشقان در شهر عشق دفن کنید.به رویم یک پارچه ی سیاه بکشید تا

همه بدانند بخت من از همه سیاه تر است.چشملنم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم به راه

کسی بودم.دستانم را بیرون بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هر چه خواستم به آن نرسیدم

و در آخر یک قالب یخ به صورت صلیب بر سر مزار من گذاشته تا به جای مادرم سر مزارم

گریه کند...

                                                                                                           سارا


 

+ تاريخ 7 Oct 2011ساعت 12 PM نويسنده سارا |
روزآنـِه هاےِ سآنا وَ سآمے

www.razi-emo.blogfa.com

 

+ تاريخ 12 Sep 2011ساعت 4 PM نويسنده سارا |
چه زیباست رقص شاپرک ها

به دور دورترین واژه ی عشق

چه زیباست رقص دیوانه وار یک مجنون

و فرار عقل او از کوچه ی پشتی

چه زیباست قدم زدن هوس

در کوچه پس کوچه های عشق

چه زیباست سوختن پروانه

به خاطر دل داغدار شمع

و چه غمگین است فروختن لبخند یک دختر

به خاطر شاخه ای محبت

                                                                                         سارا

 

+ تاريخ 4 Sep 2011ساعت 1 AM نويسنده سارا |
خود خود سارا

سلام ببخشید این که به نام نیکا پست گذاشته یک آدم بی نذاکته که

رمر منو پیدا کرده و من از همه کسایی که واسشونcomment گذاشته عذر میخوام

هنوز برای سارا اتفاقی نیفتاده و سالمه

+ تاريخ 29 Aug 2011ساعت 6 AM نويسنده سارا |
نیکا

سلام من نیکا دوست سارا هستم و فعلا من به جای سارا میام.

واسه سارا دعا کنید وضعیت خوبی نداره زیاد

+ تاريخ 29 Aug 2011ساعت 3 AM نويسنده سارا |
اطلاعیه

ببخشید من به دلایلی شاید یه مدتی نیام ولی تا جایی که بتونم جواب نظراتون رو میدم

+ تاريخ 28 Aug 2011ساعت 6 PM نويسنده سارا |
دختر پرتقالی(قسمت دوم)

انقدر مات بهش نگاه میکردم که انگار خجالت کشید و سرش رو انداخت پایین

ولی من نمیتونستم سرم رو تکون بدم انگار روی تمام بدنم سیمان ریخته

بودن و نمیتونستم اصلا تکون بخورم   فقط شانس اوردم که یه رهگذر

خورد بهم و من و از اون ماتی در اورد وگرنه تا ۱۰ سال همونجا مات وایستاده

بودم...

سریع معذرت خواهی کردم و خم شدم تا پرتقال ها را جمع کنم منتظر بودم

تا یه بد و بیراهی بهم بگه و با عصبانیت بره اما گفت:نه اشکالی نداره

تقصیر من که حواسم نبود عذر میخوام.

...:نه راستش من اصلا حواسم نبود و خوردم به شما و حالا برای جبران

شما رو تا مقصدتون همراهی میکنم.

گفت:ممنون میشم چون این موقع شب میترسم اگر همرهمیم کنید

خوشحال میشم.

یکدفعه انگار احساس مسئولیت کردم که نباید تنهاش بذارم.بازوم رو

بردم جلو و با دست های کوچکش بازوم رو گرفت و راه افتادیم

                                                                         "پایان قسمت دوم"


پ.ن:هر جا که ...: دیدید یعنی راوی داره سخن میگه

۱:این داستان از ذهن خودم سر چشمه گرفته و فقط اسمش از جای دیگه کپی شده

+ تاريخ 28 Aug 2011ساعت 2 AM نويسنده سارا |
۰۰۲

بو و و و ق بو و و و ق

پیغام گیر:بله؟

پرستار:سلام من پرستار هستم . میخواستم با خانم """ صحبت کنم.امکان پذیره؟

پیغام گیر:نه ولی من پیغام گیرشون هستم .به من بگید کارتون رو من بهش میگم!

پرستار:بهشون بگید کسی که باعث دلگرمیش بود سرد شده!!!بهش بگید

سنگ صبورش پر از درده!

پیغام گیر:بازم خبر بد آخه...

بوق بوق بوق

پرستار:الو الو پیغام گیر؟؟؟!!!ای وای قطع شد من که هنوز نگفته بودم...  

+ تاريخ 27 Aug 2011ساعت 4 PM نويسنده سارا |
001

چه خوب که همه ی فال های دنیا رفتن معشوقه ام را خبر میدهند

+ تاريخ 27 Aug 2011ساعت 2 AM نويسنده سارا |
دختر پرتقالی

دستهای سردم را آرام در جیبم فرو کردم , سنگ جلو پام رو مرتب به جلو پرت میکردم.

حواسم به هیچ چیز جز اون دخترک و آبنبات چوبی اش نبود...

آروم پیچیدم توی کوچه مون که یکدفعه به یه چیزی برخورد کردم  و متوقف شدم یه پاکت پرتقال جلو

چشمام نقش زمین شد.آروم و بی حوصله سرم رو بلند کردم یک لحظه احساس کردم خون توی رگ هام

یخ زد ...

جلوی چشمام یه دختر قد بلند رو دیدم.موهای طلایی اش که توی باد میرقصید پاهام رو به زمین میخ 

کرده بود.اما چیزی که باعث تپیدن قلب من شد چشم های آبی خیره کننده اش بود که یک شیطنت

عجیبی توش موج میزد...

                                                                                     پایان قسمت اول

+ تاريخ 26 Aug 2011ساعت 9 PM نويسنده سارا |
اطلاعیه ۲

این copy paste رو از وب خورشید رفت غروب شد copy کردم

+ تاريخ 25 Aug 2011ساعت 3 AM نويسنده سارا |

copy paste

+ تاريخ 24 Aug 2011ساعت 9 PM نويسنده سارا |
اطلاعيه

اين 2تا عكس كه از اين ني ني بانمك آپ كردم دختر خالمه و 7 روزشه

+ تاريخ 23 Aug 2011ساعت 11 PM نويسنده سارا |

█▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀█
شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم
در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پیرمردی کور و فلج درگوشه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
█▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄█

+ تاريخ 23 Aug 2011ساعت 11 PM نويسنده سارا |
my love

 
 

عکس روز اولم

 
 

خواب شیرین



+ تاريخ 23 Aug 2011ساعت 11 PM نويسنده سارا |
اقیانوس

میخواهم بر روی بوم سفید دلم

نقش یک اقیانوس طلایی را بکشم

میخواهم از میان اقیانوس طلایی دلم گذر کنم

میخواهم غروب خورشید را روی قایق شکسته ای به نظاره بنشینم

میخواهم بر روی شن های داغ ساحل دلم بدوم

میخواهم به نظاره ی ردپای تنهایی که زیر نور آفتاب میسوزد بنشینم

چه زود ردپاهای تنها محو میشوند

میخواهم به درد و دل صدف های آواره ی ساحل گوش کنم

چه می نالند صدف ها از بی وفایی اقیانوس

چه بی تابند برای دیدار دوباره ی شقایق های دریایی

اما اقیانوس دلم چه بی پروا با طوفان عشق تو ویران شد

دیگر دلی ندارم تا بر روی بوم سپیدش نقش شکست را بزنم

                                                                                             سارا

 

+ تاريخ 23 Aug 2011ساعت 3 AM نويسنده سارا |